تبليغاتX
این المنتقم؟؟؟
کجاست انتقام گیـــــــــــــــــــــــــرنده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

                                          بســـــــــــــــــــــــــــــــم الله الرحمن الرحیم

پیامبر صلی الله علیه و آله به امیر المؤمنین علیه السلام در وصیتی طولانی فرمودند: ای علی! همانا خدای تعالی به زمین فرمان داد: خدمت کن کسی را که مرا خدمت می کند (در فرمان و نهی الهی فرمانبردار است) و به تعب بیانداز و خسته کن کسی را که برای تو (دنیا) کار می کند – و هدفش در کارهای خیر دنیائی است – همانا زمانی که بنده با خدای خود در نیمه های شب خلوت کند و با او به مناجات پردازد، خدای تعالی نورش را در قلب او ثابت می نماید (به او معرفت خود را القا می کند). پس اگر بگوید: یا رب! یا رب! خدای بزرگ جل جلاله در جواب او می فرماید: لبیک ای بندۀ من! اگر از من سؤال نمائی به تو عطا می کنم، و اگر سؤال نکنی و تنها بر من توکل کنی تو را کفایت می کنم. 

سپس به ملائکه می فرماید: ای ملائکۀ من! نگاه کنید به بندۀ من، در این نیمه شب تاریک به تنهائی به نزد من آمده اما بیهوده گویان به لهو و لعب مشغولند، و غفلت کنندگان در خواب فرو رفته اند. شاهد باشید به یقین از گناه او در میگذرم...

ای ملائکۀ من! نگاه کنید به این بنده ام که چگونه برای تقرب و نزدیک شدن به من، خود را به زحمت انداخته، زحمتی که او را به آن امر نکردم و بر او واجب نساختم.

در این نیمه شب به امید سه مطلب درب خانۀ مرا می کوبد: گناهی که بیامرزم، یا توبه ای که بپذیرم، و یا رزقی که افزون کنم. ای ملائکه! من شما را شاهد می گیرم تمام سه مطلب را برای او جمع خواهم نمود.....

پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند: در بهشت برین اسب های تیزروی است که زینت شده به یاقوت و زبرجد و دارای بالهائی هستند.. سوارانی از اولیاء الله دارند که هرجائی از بهشت را ارده کنند آن ها را می برند... بهشتیان گویند: بارالها! چگونه این بندگان به این مقام و اجر رسیدند ولیکن ما از آن محروم هستیم؟! ملکی از جانب حق تعالی از قلب عرش جواب می گوید: اینان کسانی هستند که در نیمه شبها برای عبادت پروردگار بر میخواستند ولی شما به استراحت مشغول بودید.. و اینان روزها را روزه دار بودند و شما روزه (مستحب) نمی گرفتید و به خوردن غذا مشغول بودید.. و اینان مال خود را در راه خدا و برای خوشنودی او در کارهای خیر صرف می کردند (صدقۀ مستحب می دادند) اما شما بخل می ورزیدید.. و اینان پیوسته در حال ذکر و یاد خدا بودند و هرگز خسته نمی شدند .. و از خوف خدا (از عذاب الهی بخاطر کوتاهی ها) پیوسته اشک می ریختند..

دوستان! درست است که بهشت برای انجام مستحبات بر کسی واجب نمی شود، همانطور که کسی با انجام مکروهات وارد جهنم نمی شود. اما همۀ بهشتیان دارای یک مقام نیستند، آنچنانکه جهنمیان دارای یک عذاب نیستند. هرکه قربش به خدا بیشتر باشد جایگاهی بهتر برای او در بهشت خواهد بود. پس بکوشیم برای زندگی راحت ابدی در بهشت برین، بهشتی که پهنۀ آن به وسعت آسمان ها و زمین است ((جنة عرضها السماوات و الأرض)) و چنین جایگاهی بی عمل و بدون سعی به کسی داده نمی شود. و سعی کنیم مقاماتی بلند را در بهشت برای خود آماده نمائیم. اکنون وقت عمل است و فردا روز پاداش.

برای داشتن جایگاهی نیک در بهشت راههای زیادی هست که در حدیث فوق به بعض آن ها اشاره شد. ان شاءالله در نوشته های دیگر به دیگر راهها اشاره خواهد شد.

+ نوشته شده در  Sun 21 May 2006ساعت 9:38 PM  توسط فاطمه حسينى | 

                                              بســــــــــــــــــــــم الله الرحمن الرحیم

نور زیبا و دلنشینی آن جا را پر کرده بود ؟

این نور چیست ؟ از کجا سر چشمه میگیرد ؟

چرا در این مکان غیر لایق ؟

جلو برو میبینی سر چشمه نور در طشت طلا است ! ؟

در طشت طلا سر پر نوری است همچون پاره ماه , زیبا است , گویی تمام زیباییهای دنیا را یک جا جمع کرده .

   

 

چرا این گونه نباشد حال آنکه سر مقدس خامس آل عبا است , سر مقدس نواده رسول خدا , فرزند أمیر مؤمنان , و فاطمه زهرا , برادر امام أطهر امام مجتبی است . بله این سر که در طشت میبینی سر مقدس امام حسین است که نامش به قلب رقتی خاص میبخشد .

لکن آه که این سر مقدس در میان ناپاکانی همچون یزید است .

آه ...

چه کار میکنی ؟ ...

این چیست ؟ ...

ای یزید ! در کنار این سر مقدس شراب میخوری ؟؟ !!

آه ,.... این دیگر چیست ؟

شطرنج هم بازی میکنی ؟؟ !!

یزید کنار سر مقدس سید و سالار شهیدان , شراب میخورد , و شطرنج بازی میکند .

۱- از این رو است که در روایت آمده است : "فمن كان من شيعتنا فليتورع شرب الفقاع واللعب بالشطرنج ومن نظر إلى الفقاع أو إلى الشطرنج فليذكر الحسين عليه السلام وليلعن يزيد وآل زياد" (کسی که از شیعیان ماست , از خوردن آب جو و بازی کردن با شطرنج پرهیز کند , و کسی که به آب جو یا به شطرنج نگاه کرد , به یاد حسین علیه السلام افتد , و لعن بر یزید و آل زیاد کند)

در مورد شطرنج ثقه الاسلام کلینی در کتاب شریف کافی 17 روایت نقل فرموده اند که در آن به گونه های مختلف نهی از شطرنج شده است , و اکثر این روایات نیز معتبر هستند . 

 ۲- برای نمونه در چند روایت آمده است : که مقصود از آیه مبارکه "فاجتنبوا الرجس من الأوثان" شطرنج است.

3- در دیگر روایات آمده است که شطرنج میسر است . و معلوم است که میسر از گناهان بزرگ است که در قرآن کریم به آن تصریح شده است , و نامش در کنار "خمر" (شراب) آمده است .

4- و در روایات دیگری میخوانیم که خدای متعال در هر شب ماه رمضان تعدادی را از آتش جهنم آزاد میکند , مگر چند دسته که از آتش جهنم آزاد نمیشوند , یکی از انان صاحب شطرنج است .

5- در حدیث شریفی نیز آمده است که حضرت امام موسی کاظم علیه السلام به کسی که با شطرنج بازها مینشست فرمودند : تو را چه به مجلسی که خدای متعال به آن نظر نمیفرماید .

و شیخ صدوق نیز روایات دیگری را در مورد شطرنج نقل فرموده اند که دلالت بر حرام بودن آن دارد .

6- مثلا در روایتی امده است به اصحاب شطرنج سلام نکنید .

7- و در روایت معتبره شیخ صدوق امده است که حضرت امام جعفر صادق علیه السلام فرمودند : شطرنج نگهداریش کفر است , و بازی با آن شرک است , و یاد دادن آن از گناهان کبیره است , و سلام کردن به کسی که در حال بازی با آن است گناه است , و ...

 8- و همچنین حدیث شریفی این گونه بیان میکند که در مورد نرد و شطرنج از حضرت امام صادق علیه السلام پرسیدند , حضرت فرمودند : نزدیک آنها نروید .

9- در حدیث دیگری این معنا را میخوانیم : فروختن شطرنج حرام , و استفاده از سودش گناه بزرگ است,... و کسی که بنشیند برای بازی با آن جایگاهش آتش خواهد بود  

10- و در ناپاکی شطرنج همین بس که در قرآن کریم در کنار بتها قرار گرفته است "انما الخمر و المیسر و الأنصاب و الأزلام رجس من عمل الشیطان فاجتنبوه"

و روایات دیگری نیز هست .

برای اطلاع بیشتر میتوانید به کتاب شریف "کافی ج 6 ص 435-437" و کتاب شریف "من لا یحضره الفقیه ج 4 ص 58 و 419" و کتاب "عیون أخبار الرضا" , و کتاب "الخصال" و کتاب "ثواب الأعمال" و کتاب "معانی الأخبار" و کتاب "تهذیب الأحکام" و کتاب "دعائم الاسلام" و غیره مراجعه کنید , البته کتابهایی که در این زمینه روایات را نقل کرده اند بسیار هستند , ولی برای نمونه به بعضی از مهمترین مصادر اشاره شد .

و تفصیل بیشتر را میتوانید در کتاب : "وسائل الشیعه ج 17 ص 318 الی 323" بیابید . 

از این رو است که تمامی فقها فتوی به حرمت شطرنج داده اند .

درود بی پایان خدا بر لب تشنه شهید , حسین فاطمه , و بر اهل بیت و یاران گرامش .

و لعنت بی پایان خدا بر یزید , و آل زیاد , و بر کسانی که راه را برایشان مهیا کردند , و بر تمامی پیروانشان تا روز قیامت . آمین .

+ نوشته شده در  Mon 15 May 2006ساعت 0:22 AM  توسط فاطمه حسينى | 

                                             بســـــــــــــــــــــــم الله الرحمن الرحیم

خدای تعالی در قرآن کریم می فرماید: ((..... الیوم أکملت لکم دینکم و أتممت علیکم نعمتي و.....)) این آیه در روز هیجدهم ذي الحجه سال 10 هجری بر پیامبر صلی الله علیه و آله نازل شد، هنگامی که پیامبر از سفر حج باز میگشتند، که آخرین حج پیامبر بود و بعد از آن به شهادت رسیدند.

آن زمانی که پیامبر صلی الله علیه و آله امیر المؤمنین علیه السلام را به امر خدای تعالی به جانشینی خود به مردم معرفی نمودند و مردم را امر کردند که با حضرت بیعت کنند این آیه نازل گشت، و به مردم اعلام شد که دیگر هیچ نقصی در دین نیست، و نعمت پروردگار بر مردم – با اعلان جانشین و خلیفۀ پیامبر و معرفی تمامی آنان تا روز قیامت – به اتمام رسیده. اما از همان روز و در همان مکان (غدیر) توطئه ها علیه این دو بزرگوار و بر علیه اسلام نوپا شروع شد. و قبل ازآن در مکه در کنار کعبه صحیفه ای که نقشه های شوم آن افراد خبیث سیاهش کرده بود، و بوسیلۀ پنج نفر امضا شده بود.

نقشۀ قتل پیامبر .. مخالفت با امیر المؤمنین.. از بین بردن اسلام بهر نوع و با هر خشونت و زورگویی و....... چه آن نقشه هایی که از سابق بر آن بودند و چه توطئه های جدیدی که آن روز ریخته شد، بر تمامی آن ها مصمم شدند!!!

پس از برگشت و رسیدن به مدینه نقشه های شومشان را یکی پس از دیگری پیاده کردند. پیامبر را به شهادت رساندند.. به بیت وحی و رسالت هجوم برده و کینه های درونی خود را نشان دادند.. و ابوبکر که هیچ تاریخ شایسته ای در اسلام نداشت غاصبانه بر مسند پیامبر تکیه زد و مردم را مجبور به بیعت با او نمودند.

و پس از ابوبکر، عمر که در خباثت شهرۀ دوران بود جای او را گرفت و چون بیش از ابوبکر دوران حکم ظالمانه اش طول کشید، افتضاح های بیشتری در تاریخ از او ذکر شده. و نه تنها در کتب شیعه که در کتب بکری ها (پیروان ابوبکر و عمر، همانانی که خود را به دروغ و بعضی به جهل سنی می نامند) پر است از اعترافات عمر در اوقات مختلف، بر نفهمی خود، و مکرر گفته: ((لولا علي لهلک عمر)). و حتی آرزو می کند: ((ای کاش قوچی بودم که صاحبانم مرا می پروریدند، و زمانی که بر آنان میهمانی که او را بسیار دوست داشتند وارد می شد، مرا ذبح می کردند و با آن میهمانان را اطعام می کردند، و هرگز بشری نبودم!!!))

نه تنها اهل مدینه و حجاز بر نادانی عمر و نفهمی او واقف بودند که هرکس از اطراف به مدینه می آمد، به مجرد تکلّم با او به این مسئله پی میبرد. زیرا عمر نه علم به قرآن و بقیۀ کتب آسمانی داشت و نه از سنت پیامبر صلی الله علیه و آله آگاهی و نه از صفات اخلاقی در چنته اش چیزی بود تا با اخلاق و مهربانی و فروتنی، نادانی خود را پنهان نماید.

روزی یک عالم نصرانی نجرانی، در ایام حکومت غاصبانۀ عمر لعنة الله علیه به مدینه آمد و با عمر روبرو شد، عمر او را به اسلام دعوت کرد!!!!! عالم نصرانی مشغول بحث با عمر شد و از او پرسید، در کتاب شما (قرآن) این آیه آمده است: ((سابقوا إلی مغفرة من ربکم و جنة عرضها کعرض السماء و الأرض....)) بشتابید به سوی آمرزشی از سوی پروردگار و بهشتی که پهنۀ آن آسمان و زمین است.... پس در این صورت (که بهشت پهنۀ آسمان و زمین را فرا گرفته باشد) جهنم کجا خواهد بود؟ عمر که مثل همیشه جواب را بلد نبود، ساکت شد و پس از لحظاتی سر بلند کرده و  رو به امیر المؤمنین علیه السلام که در آن جا حاضر بودند کرده گفت: یا علی تو جواب او را بده!!!!!

امیر المؤمنین علیه السلام رو به نصرانی کرده فرمودند: من جواب تو را خواهم گفت. (و سؤالش را با سؤال جواب دادند) فرمودند: آیا میدانی آن زمانی که شب فرا می رسد روز کجا می باشد؟ و آن زمانی که روز فرا می رسد شب کجا می باشد؟ عالم نصرانی گفت: باور نمی کردم کسی اینچنین جواب مرا در این مسئله بدهد. سپس پرسید: ای عمر! این جوان کیست؟عمر گفت: او علی بن ابیطالب، داماد رسول خدا و پسر عموی او، پدر حسن و حسین می باشد...

عالم نصرانی مجدداً از عمر سؤال نمود و این بار از زمینی پرسید که تنها یک مرتبه خورشید به آن تابیده و نه قبل از آن تابش خورشید را دیده و نه بعد از آن خواهد دید؟ عمر گفت: از همین جوان بپرس!! عالم نصرانی از امیر المؤمنین پاسخ خواست.. حضرت فرمودند: آن همان زمین دریائی است که برای بنی اسرائیل شکافته شد تا از آن عبور کنند، که نه قبل از آن خورشید بر آن تابیده بود و نه بعد از آن خواهد تابید.

عالم نصرانی که دیگر از عمر و علم او نا امید شده بود، با امیر المؤمنین هم صحبت شده و جواب پرسش هایش را از حضرت می خواست، حضرت نیز با آرامش و مهربانی به آن ها پاسخ می گفتند.... تا اینکه به حضرت عرض کرد جواب همۀ پرسش ها را طبق آنچه در کتاب ها دیده بودم پاسخ گفتی، و حالا تنها یک سؤال باقی مانده و آن این است: به من بگو خدا کجاست؟ عمر (که خود، به خدا اصلاً ایمان نداشت) از این پرسش عصبانی شد و غضب در چهره اش نمایان (و شاید تازیانه اش را هم بلند کرد که سؤال کننده را بزند! کاری که همیشه انجام می داد و این منطق حاکمان جاهل و زور گو می باشد، که جواب سؤال را با تازیانه می دهند و جواب انتقاد را با شکنجه و قتل!!!) حضرت به عالم نصرانی رو کرده فرمودند: نگران نباش، هرچه می خواهی سؤال کن! سپس فرمودند: نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله بودم، ملکی از ملائکه به خدمت حضرت آمد و سلام نمود، حضرت پس از آن که جواب او را دادند، فرمودند: از کجا به سوی من آمده ای؟ ملک جواب داد: از آسمان هفتم، از نزد پروردگارم. پس از آن ملکی دیگر آمده و سلام نمود، حضرت پس از جواب تحیت و سلام، پرسیدند: از کجا به نزد من آمده ای؟ جواب گفت: از زمین هفتم از نزد پروردگارم. سومین و چهارمین ملک که از مشرق و مغرب آمده بودند، پس از سؤال پیامبر جواب حضرت را دادند که از نزد پروردگار آمده ایم!!!! سپس حضرت امیر المؤمنین علیه السلام به عالم نصرانی فرمودند: في السماء إله و في الأرض إله. خدای تعالی در آسمان و زمین و ..... همه جا می باشد.

حال خود قضاوت کنید چه کسی باید رهبری امت را بر عهده بگیرد و حاکم بر مردم باشد، دانا ترین آنان یا نادان ترین آن ها؟؟!! آن کسی که به امر خدا، پیامبر او را جانشین خود تعیین فرموده ، یا آن کسی که به زور خود را بر مردم تحمیل کرده؟؟!! آن کسی که علم او علم رسول خداست باید رهبری کند، تا جامعه و مردم را به سوی کمال سوق دهد یا آن که خود می گوید: همۀ مردم از عمر داناتر هستند، حتی زنان پرده نشین!! آن کسی که با سعۀ صدر و مهربانی پاسخگوی همۀ مشکلات و مسائل بغرنج است باید بر مردم حکومت نماید، یا آن که جواب سؤال و پرسش مردم را با (درّه) تازیانه می دهد؟؟؟؟؟!!!!!!

عمر لعنة الله علیه در هنگام مرگ خود به فرزندش عبدالله گفته بود: اگر بنی هاشم با علی بن ابیطالب بیعت کنند، آنان را به میان جادۀ روشن خواهد کشانید، و طبق کتاب پروردگار و سنت پیامبر با آنان عمل خواهد نمود!! عبد الله می گوید به پدرم گفتم پس چرا او را خلیفه قرار نمی دهی؟ او (عمر) گفت: مانع من صحیفه ایست که در بین خود نوشته، و در کعبه در حجة الوداع برسر آن (با چهار نفر دیگر: ابوبکر، معاذ بن جبل، سالم و ابو عبیده)  هم پیمان شدیم!!!!!

در کتاب سلیم، از قول عبد الرحمان ازدی (فقیه اهل شام) آمده است: هنگامی که معاذ بن جبل که به مرض طاعون از دنیا رفت، لحظات آخر حیات خود را می گذراند، صدای او به وای برمن! وای بر من! بلند شده بود. عبد الرحمان می گوید به او گفتم هذیان می گویی؟ گفت نه.

گفتم پس چرا صدای وای برمن بلند کرده ای؟! گفت: بخاطر قبول ولایت دشمن خدا بر علیه ولی خدا!!... به خدا قسم هذیان نمی گویم. این پیامبر و علی بن ابیطالب هستند که به من می گویند: ای معاذ بشارت باد بر تو و اصحابت به آتش، که هم پیمان شدید و نوشتید: اگر پیامبر از دنیا رفت و یا کشته شد، خلافت را از علی منع می کنیم که هرگز به آن نرسد..... و این در حجة الوداع بود که با آن چهارنفر دیگر: ابوبکر، عمر، ابوعبیده و سالم هم پیمان شده بود.

و همین حالت را در هنگام مرگ همۀ آن گروه پنج نفره داشتند و کسانی که کنار آنان بودند سخنان آنان که حاکی از پشیمانی بود را می شنیدند، اما نزدیکان آن ها که با فکر آنان موافق بودند، برای اینکه مردم اعتراضی نکنند می گفتند بیماری شدت کرده و هذیان می گوید!!!!!

محمد بن ابی بکر (رضوان الله تعالی علیه و لعنة الله علی ابیه) می گوید هنگام مرگ پدرم کنار بسترش بودم، به او گفتم: بگو: ((لا اله الا الله)). گفت هرگز نمی گویم و نمی توانم بگویم تا وارد آتش شوم و داخل تابوت گردم. همان تابوتی که با قفلی از آتش بسته شده است و در چاهی در جهنم افتاده است و بر آن چاه صخره ای است که هرگاه خدا بخواهد آتش جهنم را شعله ور کند آن صخره را بر می دارد. در آن تابوت دوازده نفر هستند که من و رفیقم (عمر) از آن ها هستیم!!!!!!!!

آیا اینان استحقاق ولایت امری و رهبري مردم را دارند یا آن کسی که ملائکه برای شیعیانش و دوستانش طلب مغفرت می نماید؟؟!!

ابوذر رضوان الله تعالی علیه می گوید از رسول خدا شنیدم که فرمود: خدای تعالی جبرئیل و میکائیل و اسرافیل را به اطاعت از علی و برائت از دشمنان او و استغفار برای شیعیانش اختصاص داده است!!!!

بارالها! ما را از شیعیان امیر المؤمنین قرار بده. آمین رب العالمین.

+ نوشته شده در  Tue 9 May 2006ساعت 2:27 PM  توسط فاطمه حسينى | 

                                        بســــــــــــــــــــــم الله الرحمن الرحیم

            نفسي علی زفراتها محبوســـة                  یا لیتها خرجت مع الزفراتِ

            لا خیر بعدکِ في الحیاةِ و إنّما                                  أبکي مخافة أن تطول حیاتي

جان من همراه آه های من در سینه ام مسجون و زندانی گشته اند، و ای کاش جانم همراهِ آه ها بیرون می آمد، زیرا که بعد از تو در این دنیا خیری نیست، و همانا گریه ام از ترس آن است که پس از تو عمری طولانی داشته باشم!!!!!

این ها کلماتی است که امیر المؤمنین علیه السلام بر سر مزار ریحانۀ رسول خدا صلی الله علیه و آله فاطمۀ زهرا سلام الله علیها سرود..

مرحوم علامۀ مجلسی در بحار الانوار آورده است: روزی پیامبر صلی الله علیه و آله ظلم هایی که بعد از شهادتشان، بر اهل بیت وارد می شود را بیاد آوردند و فرمودند: ((..... و اما دخترم فاطمه بزرگ بانوی زنان عالم و آن کسی که پارۀ تن من، و نور چشم من، و میوۀ قلب من، و روح من که در میان دو پهلوی من قرار داده شده، و او موجودی است مرکب از حور و انس (حوریّةٌ إنسیّة)، هرگاه در محراب نماز در مقابل پروردگار می ایستد، نور او (زهرا) برای ملائکۀ آسمان ها چنان تابندگی دارد که ستاره های آسمان برای اهل زمین می تابند، و خدای عزوجل به ملائکه می فرماید: ای ملائکۀ من! بنگرید به بندۀ من فاطمه بزرگ بانوی زنان که در پیشگاه من [برای عبادت] ایستاده، در حالی که بند بند بدن او [از جلال و جبروت و عظمت] من میلرزد، و با قلب خود (نه تنها با جسم) برای عبادت به درگاه من رو کرده، [ای ملائکه! من] شما را شاهد می گیرم [به کرامت و مقام زهرا] شیعیان و پیروانش را از آتش، در امان می دارم.

سپس پیامبر ادامه دادند... و همانا وقتی او (زهرا) را دیدم بیاد آوردم آنچه بعد از من بر او می گذرد. آنچنان است که می بینم ذلت به خانه اش وارد شده، و حرمتش را از بین برده اند، و حقش را غصب نموده اند، و از ارث محرومش کرده اند، و پهلویش را شکسته اند، و جنینش را سقط کرده اند، و دخترم فریاد بر می آورد: یا محمداه! اما هیچ کس او را به فریاد نمی رسد، و پیوسته بعد از من محزون و ناراحت و گریان خواهد بود.. گاهی قطع شدن وحی را از خانه اش[با شهادت من] بیاد می آورد، و گاهی فراق من را بیاد می آورد، و زمانی که ظلمتِ شب همه جا را فرامی گیرد وحشت می کند، چرا که زمزمه ها، و صدای نیایش و خواندن قرآن مرا بیاد می آورد که همه شب با آن صدا انس می گرفت. و  خودرا پس از پدر [و ظلم هائی که ابوبکر و عمر و حزب آن دو، بر او وارد کردند] خوار و ذلیل می بیند، آن وقت پروردگار ملائکه را مونس او قرار می دهد تا با او هم صحبت شوند و ملائکه او را مخاطب قرار داده آنچنانکه مریم دختر عمران را، و به او می گویند: یا فاطمة! إن الله اصطفاکِ و طهّرکِ و اصطفاکِ علی نساء العالمین..... سپس بیماری او [که از سیلی و لگد ها و ضربه های قلاف شمشیر عمر، قنفذ، خالد و مغیره و فشار درب و اثر میخ، در سینه و پهلو و صورت بانو به جای مانده بود] شدت می کند، در این هنگام به خدا عرض می کند: بارالها! از زندگی در دنیا خسته شدم، و از بودن با مردم ملول گشتم، بارالها! مرا به پدرم ملحق کن (مرگ مرا برسان). خدای تعالی دعایش را به اجابت رسانده و او اول کسی است از اهل بیت من که به من ملحق می شود.

بسوی من می آید در حالی که محزون، ناراحت، غمدیده است و حقش را غصب کرده اند و او را می کشند (شهید از دنیا می رود). در آن هنگام (وقتی علی او را در آرامگاهش می گذارد) می گویم: بارالها! لعنت کن آن کسانی را که به او ظلم کردند و عقوبت کن کسانی را که حقش را غصب نمودند، و ذلیل ساز کسانی که او را ذلیل کردند، و در آتش جهنم برای ابد قرار بده آن کسانی که به پهلوی او زدند تا باعث سقط فرزندش (محسن) شد. و ملائکه به دعای من آمین می گویند..)) [و تو ای شیعه و محب اهل بیت به دعای پیامبرت آمین بگو].

       

خدای تعالی در قرآن کریم می فرماید: ((و ما ینطق عن الهوی...)) پیامبر صلی الله علیه و آله گفته هایش از روی هوای نفس نیست و تمام فرمایش پیامبر وحی منزل است.. پیامبر در این حدیث حضرت فاطمه را پارۀ تن خود (از نفس گرامی خود) معرفی کردند، پس آن کسانی که سیلی به صورت فاطمه زدند همانا به پیامبر سیلی زدند. آن کسانی که حق فاطمه را غصب کردند در حقیقت حق رسول خدا را غصب کردند. آن کسانی که فاطمه را در کلامش دروغگو خطاب کردند به یقین محمد مصطفی را دروغگو پنداشتند و اگر پیامبر را دروغگو دانستند با کلام خدا به جنگ و ستیز برخاستند و قرآن را انکار کردند، زیرا قرآن پیامبر را معصوم دانسته و می گوید: کلام او کلام خداست و از روی هوای نفس و به دروغ سخن نمی گوید....

و در پایان حدیث، پیامبر آن کسانی را که به این بانو ظلم کردند و حق او را غصب نمودند و.... لعن می کند و آتش و عذاب ابدی را از خدای تعالی برای آنان طلب می نماید. پس آنانی که حق دخت پیامبر را به ظلم مالک شدند و به بیت امامت و ولایت هجوم برده و به اهل بیت ظلم کردند و حضرت فاطمه را به غضب آوردند، مورد لعن پیامبر خدا قرار گرفتند. ابن ابی الحدید در کتاب خود از یکی از فرزندان امام حسن علیه السلام نقل می کند: ((کانت امنا صدّیقة، إبنة نبي مرسل، مات و هي غضبی علی قوم، فنحن غضّابٌ لغضبها))مادر ما صدیقه، دختر پیامبر از دنیا رفت در حالی که غضبناک بود بر گروهی که به او ظلم کردند، پس ما نیز بخاطر غضب او بر دشمنانش، بر آنان غضبناک هستیم.

پس از شهادت پیامبر صلی الله علیه و آله، عمر با طرح و نقشۀ ابوبکر و دیگر افراد حزب مشرک و کافر علیهم لعائن الله به منزل امیر المؤمنین هجوم برد، درب را آتش زد و وارد منزل شد،و بانوی دو عالم بر اثر هجوم وحشیانه و ضربات مشت و لگدِ آن وحشیانٍ از خدا بی خبر، مجروح و بیمار گشته و بستری شد.

پس از چندین روز آن دو ملعون (ابوبکر و عمر) به خود آمده و فکر کردند که مردم همه از مقام فاطمۀ زهرا آگاهی دارند و احادیث پیامبر را در مقام و منزلت آن بانو شنیده اند، خواستند برای ساکت کردن مردم (در صورت اعتراض) جوابی داشته باشند که ما رضایت فاطمه را جلب کردیم!!! لذا برای عیادت از بانو اجازه گرفتند.. اما حضزت فاطمه به آن دو اجازه ندادند، آن ها مثل همیشه به زور متوسل شده و امیر المؤمنین را مجبور کردند تا اجازۀ ورود برای آنان بگیرند. حضرت از بانو درخواست کردند و فرمودند: چاره ای جز آن نیست که این دو را اجازه دهی تا به عیادت بیایند. حضرت فاطمه قبول کردند، اما این ملاقات به ضرر آنان تمام شد!!!

ابوبکر و عمر وارد شدند و به بانو سلام نمودند، بانو از آنان رو گردانده، جواب سلام آنان را ندادند!! ابن قتیبه در کتاب ((الامامة و السیاسة)) می گوید: ((...سپس [حضرت فاطمه] آن دو را قسم داده و فرمودند: آیا نشنیدید از رسول خدا که فرمود: رضایت فاطمه رضایت من و خشم فاطمه از خشم من است، پس هرکس فاطمه دخترم را دوست بدارد همانا مرا دوست داشته و کسی که رضایت او را جلب نماید رضایت مرا جلب نموده، و کسی که او را به خشم آورد مرا به خشم آورده است!!!؟؟؟ آن دو لعین گفتند: آری این حدیث را از رسول خدا شنیده ایم!!! فاطمه فرمود: من خدا و ملائکه را شاهد می گیرم شما دو نفر مرا به خشم آوردید و رضایت مرا جلب ننمودید و زمانی که پیامبر را ملاقات نمودم شکایت شما دو نفر را به او خواهم نمود. به خدا سوگند در تمام نمازهایم شما را نفرین می کنم...)).

چگونه حضرت فاطمه جواب سلام آنان را بدهد که اینان همان کسانی هستند که پدرش رسول خدا را شهید نمودند و به پیامبر در هنگام شهادت جسارت کرده و گفتند: هذیان می گوید!! این همان عمر است که وقتی وحشیانه به در می کوبید تا وارد منزل شود به فاطمه گفت: همانا اگر محمد!! اینجا حاضر می بود و ملائکه به امر و نهی و نزول وحی از جانب خدا بر او در رفت و آمد بودند، برای من فرقی با دیگر مسلمین نداشت...!!! این ها همان هائی هستند که همسرش امیر المؤمنین را ریسمان به گردن انداخته و دست بسته کشان کشان به سوی مسجد بردند تا به مردم بگویند علی نیز بیعت نمود!!! چگونه با آنان صحبت نماید که فرزندش محسن غنچۀ نشکفته را به ضرب  لگد های خود به شهادت رساندند، آخر داس را با یاس چه کار!!!؟؟؟ چگونه آنان را نفرین نکند که اسلام را از مسیر صحیح خود منحرف نمودند و مردم را تا قیام قائم (نهمین فرزند از فرزندش حسین علیهم السلام) در اضطراب و رنج و زحمت و بدبختی و بیچارگی قرار دادند....

غیر از عائشه، دیگر زنان قریش برای عیادت بانو به دیدنش آمدند.. روزی عده ای از زنان وقتی از حال بانو جویا شدند، بانو فرمود: به خدا سوگند! از دنیای شما بیزارم و بسیار شادمانم که از شما جدا می شوم!! نه حق مرا حفظ کردید و نه حرمت مرا شناختید.....!!!!!

اسماء بنت عمیس در پرستاری بانو، مولا و امام زمانش امیر المؤمنین را یاری می کرد.. روزی حضرت فاطمه سلام الله علیها به اسماء فرمود: من روشی که برای حمل جنازۀ زنان انجام می دهند را نمی پسندم، زیرا زن را بر روی تخته چوبی می گذارند و روی او تنها یک پارچه می اندازند و تمام اندام زن نمایان است!! اسماء می گوید: به بانو عرض کردم: زمانی که من در حبشه بودم، برای نقل اموات چیزی داشتند که آن را برایت می سازم.. بعد از مدتی که تابوت را که (دیواره داشت) برایش آماده کردم، بقدری خوشحال شد که خنده روی لبانش نقش بست و پس از شهادت پدر بزرگوارش تا آن روز کسی او را خندان ندیده بود!! و فرمود: چه چیز خوبی است که جسم پنهان می ماند و زن از مرد تشخیص داده نمی شود.

این آخرین سفارش بانوی عالمیان فاطمۀ زهرا سلام الله علیها به جمیع مؤمنات و پیروان و شیعیانش نسبت به حجاب  می باشد، آنچنانکه قبل از این به پدر گرامی خود گفته بود: بهترین چیز برای یک زن این است که نه مردی او را ببیند و نه او مردی را!!

زمانی که بانو دانست آخرین ساعت های عمر را می گذراند مولا و همسرش را طلبید تا به او وصیت نماید.. به مولایش چشم دوخته بود و اشک می ریخت.. مولا پرسید: چرا گریانی؟ بانو جواب داد: از آنچه بعد از من بر تو وارد می شود (از ظلم یاغیان) می گریم... امیر المؤمنین سر بانو را از زمین برداشت و به سینه چسباند و با صدائی غم آلود فرمود: در راه خدا و برای او، تحمل تمام آنچه می بینم سهل و آسان است!!! از جمله وصیت های حضرت فاطمه این بود که نمی خواهم آن کسانی که به من ظلم و جفا نمودند بر من نماز بخوانند!!

یعقوبی در کتاب تاریخ خود می گوید: رسول خدا غیر از فاطمه فرزندی بجا نگذاشت و او (فاطمه) نیز پس از چهل شب بعد از پدر از دنیا رفت... و به همسرش وصیت نمود که او را شبانه به خاک بسپارد و غیر از سلمان، ابوذر و عمار کسی در مراسم تدفین او نباشد!!!

امیر المؤمنین علیه السلام به بانو وعده داد که تمام وصیت های او را انجام دهد..  وقتی دختر رسول خدا از دنیا رفت، شهر مدینه یکپارچه گریه و شیون شد.. فرزندان فاطمه صدا به گریه بلند کرده بودند و با آه و زاری می گفتند: ((یا أبتاه! یا رسول الله! الآن حقاً فقدناک، فقداً لا لقاء بعده أبداً)) پدر! ای رسول خدا همانا اکنون براستی تو را از دست دادیم آنچنانکه دیگر دیداری نخواهد بود...

ابوبکر و عمر که از وفات دخت پیامبر آگاه شدند نزد امیر المؤمنین آمده و گفتند: یا علی! بر نماز به دختر پیامبر برما سبقت مگیر!!! مولا به آنان چیزی نفرمود و سکوت نمود.. مردم در پشت دربِ منزل نشته بودند و گریه می کردند، گریه بر ظلم هائی که به یگانه فرزند رسول خدا وارد کردند.. گریه بر کوتاهی ها.. گریه می کردند که به خواهش جگر گوشۀ رسول خدا بر یاری پسر عمش وقعی ننهادند.. حالا آنان منتظر نشسته اند که مولا به آنان بگوید بیائید و بر جنازۀ آن کسی که به او ظلم کردید و خشم او را که خشم خداست برانگیختید، نماز بخوانید!!! هیهات! مولا به بانو وعده داده که به وصیتش عمل کند..

ابوذر به فرمان امیرالمؤمنین با چهره ای غمین و خشمی که به سختی آن را مخفی می کرد، از منزل خارج شد، همۀ سرها بسوی او برگشت تا ببینند چه خبری آورده.. ابوذر گفت: به خانه های خود بروید، دفن دختر رسول خدا اکنون انجام نمی شود!!! مردم همه پراکنده شدند..

چه سخت و دشوار است بیان لحظات وداع.. انگشتانم یارای نوشتن ندارند.. اشک مقابل دیدگانم را گرفته.. آخر مگر آنان نمی دانستند یاس را باید بوئید نه آنکه کوبید!؟ مگر نمی دانستند لطافت یاس را به آرامی در بین انگشتان باید لمس نمود نه آنکه به آن ضربه زد و با داس از ساقه جدا کرد!؟

                             

در نیمۀ شب مولا بدن نازنین و نحیف همسرش که از شدت ضعف همانند شبحی شده بود را غسل داد، و بنا به وصیت بانو، اسماء در کار غسل به او کمک کرد.. کار غسل تمام شد.. مولا می خواهد بند های کفن را ببندد.. آخرین وداع است.. دیدار به قیامت می افتد.. امیر المؤمنین که مرد جنگ و ستیز است.. مرد دلاوری و رشادت.. اینجا بی تاب شده تحمل ایستادن ندارد.. لحظات وداع پیامبر را بیاد آورده.. پیامبر قبل از این به او فرموده بود: ای علی! .... به زودی دو رکن و دو پشتیبان خود را از دست می دهی!! پیامبر که از دنیا رفت مولا با خود گفت: این یک رکن بود که از دست دادم.. و حالا.. با فاطمه رکن دوم و تنها پشتیبان و یاور خود در حال وداع است.. سر به دیوار گذاشته و اشک می ریزد.. چه سخت است، مولا چنان مظلوم واقع شده که حتی در منزل خود نمی تواند عقده بگشاید زیرا نباید همسایه ها از مراسم غسل و دفن دختر پیامبر خبردار شوند!!! امیرالمؤمنین به فرزندان – که در گوشه ای از حیاط منزل، زانوی غم در بغل گرفته و چشم به جسد مادر دوخته بودند و مثل ابر بهاری آرام آرام گریه می کردند – نگاهی انداخت و سپس به آنان فرمود: بیائید و با مادر خود برای آخرین بار وداع کنید.. آن عزیزان که منتظر اجازۀ پدر بودند شتابان خود را بر دست و سینه و پای مادر انداختند  و مادر را مورد خطاب قرار دادند: ای مادر! وقتی جدّمان رسول خدا را ملاقات کردی سلام ما را به او برسان و قصۀ غربت و تنهائی و یتیمی و بی مادری ما را برای او بیان کن.. آن کودکان غمدیده که ضربات سیلی و لگد هایی که مادر مظلومه شان از آن دژخیمان دیده بود را بیاد آورده بودند، اشک می ریختند و با مادر صحبت می کردند.....

                                                     

مولا می گوید: خدا را شاهد می گیرم او (فاطمه) ناله کرد و دست های خود را باز نمود و فرزندانش را برای مدتی  به سینۀ خود چسبانید!! ناگهان صدائی از آسمان شنیدم که گفت: ای اباالحسن! فرزندانت را از روی مادر بلند کن، به خدا سوگند! همانا ملائکۀ آسمان ها را به گریه واداشتند!!! مولا پیش رفت و کودکان دل آزردۀ فاطمه را به آرامی از مادر جدا کرد، و بند های کفن را با دلی پر از غم و اندوه و چشمی گریان بست و شبانه یاس کبودش را به خاک سپرد. إنا لله و إنا إلیه راجعون.

      

 

بقیۀ ماجرا ان شاءالله برای فاطمیۀ دوم.

+ نوشته شده در  Fri 5 May 2006ساعت 9:16 PM  توسط فاطمه حسينى | 

 

                                           بســـــــــــــــــــــم الله الرحمن الرحیم 

 

چهارم ربیع الثانی سال دویست و سی و دو هجری، مدینه را سراسر نور فراگرفته. در بیت امامت ، بیت امام هادی علیه السلام سرور دیگری نمایان است. عده ای از نزدیکان حضرت، شیعیان و محبین به منزل امام در رفت و آمد هستند.. آنان برای عرض تبریک و تهنیت مولود جدید خدمت امام می رسند..

     

 

در نیمه های شب، سیزدهمین نور از انوار چهارده گانه، چشم به جهان گشود. او یکی از انوار چهارده گانه ای بود که خدای تعالی به حضرت آدم علی نبینا و آله و علیه السلام، در روز خلقتش نشان داد! نه تنها پدر ما آدم که همۀ ما این نور مقدس را در زمرۀ دیگر انوار چهار ده گانه در روز الست دیدیم!!! آری آن انوار مقدس را دیدیم و پس از شناخت آنان، به امامت و ولایت آن بزرگواران اعتراف کردیم..

 

حال در این نیمه شب مبارک، این نور به دنیا می آید تا تمام کسانی که در آن روز، روز الست با زبان ((بلی)) گفتند را مورد محک قرار دهد!!!

 

در اطاق کوچکی که پر از روحانیت و صفاست، بانوئی با خدای تعالی به مناجات و نیایش مشغول است. او به انتظار رسیدن خلیفة الله، قرآن تلاوت می کند و با خدا راز و نیاز دارد. پس از مدتی صدای قرآن فرزند با صدای مادر هماهنگ شده و صدای مادر را تحت الشعاع قرار می دهد!!! مادر، فرزند را در آغوش می گیرد، فرزندی که پس از چندسال و بعد از شهادت پدر، امام این مادر خواهد بود!!!

 

آری او یازدهمین امام شیعه و پدر بزرگوار امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف می باشد. نام مادر این بزرگوار سلیل است که (همسرشان) حضرت هادی علیه السلام در مورد این بانو می فرماید: ((سلیل، مسلولة من الآفات و العاهات و الأرجاس و الأنجاس....)) سلیل جدا شده از هر عیب و بدی و رجس و پلیدی است.

 

سلیل خاتون نامهای دیگری نیز داشت. این بانوی بزرگوار پس از شهادت حضرت هادی علیه السلام پناه شیعیان و ملجأ مؤمنین بود.

 

حضرت عسکری معروف به ابن الرضا بودند و کنیۀ ایشان أبا محمد می باشد. حضرت برای اینکه شیعیان برای دوران غیبت آمادگی پیدا کنند، کمتر خود را به آنان نشان می دادند، تا جائی که با بعض از مراجعین از پشت پرده و ستار صحبت می کردند..

 

حضور و غیاب اهل بیت علیهم السلام علی السویه می باشد، و حتی آن بزرگواران فقط به گفته ها و کرده های ما آگاهی ندارند، بلکه اسرار و نهان ما و هرآنچه به ذهن ما خطور می کند را نیز میدانند. برای نمونه دو مورد را در اینجا می آورم:

 

در اعلام الوری آمده است ((روزی شخصی خدمت حضرت عسکری علیه السلام رسید و از حضرت سؤال نمود: چرا زن بیچاره در ارث، یک سهم دارد اما مرد دو برابر زن ارث می برد؟! حضرت در جواب فرمودند: زیرا بر زن جهاد نیست [تا مخارج جهاد را تهیه کند] و نفقه (خرج خانواده)، و همچنین دیه بر زن واجب نیست. و همانا بر مرد [در صورت لزوم] همۀ این ها واجب می شود.

 

شخص سؤال کننده می گوید: در ذهن من خطور کرد که به من گفته شده بود: إبن أبي العوجاء زمانی همین سؤال را از حضرت صادق علیه السلام پرسید و حضرت عین همین جواب را به او دادند. ناگهان أبا محمد (حضرت عسکری) رو به من کرده فرمودند: بله این همان پاسخی است که جدم در جواب إبن أبي العوجاء فرمودند!! هر گاه سوال یکی باشد جواب همۀ ما (اهل بیت) یکی است. آنچه برای آخرین ما می باشد برای اولین ما نیز همان است. در علم و بقیۀ امور همۀ ما یکی هستیم و برای پیامبر صلی الله علیه و آله و امیر المؤمنین علیه السلام افضلیت جای خود را دارد)).

 

همچنین در کتاب کشف الغمه از قول أبي هاشم آمده است ((یکی از آزادشدگان حضرت عسکری علیه السلام از حضرت درخواست نمود که دعائی به او تعلیم دهند. حضرت برای او دعائی نوشتند.... ابو هاشم می گوید من با خود (در ذهن خود و بدون آنکه به زبان بیاورم) از خدا چنین طلب می نمودم: بارالها! مرا در حزب خودت و در زمرۀ کسانی که الهی هستند قرار بده. ناگهان حضرت عسکری علیه السلام رو به من کرده فرمودند: اي أبا هاشم! تو در حزب خدا و در زمرۀ ربانیونی، تا زمانی که به خدا ایمان داشته باشی، و پیامبر را تصدیق کنی و عارف به حقوق اهل بیت علیهم السلام باشی و از آنان پیروی نمائی. پس بشارت بر تو و به دیگران نیز (که چنین هستند) بشارت بده)).

 

حضرت عسکری علیه السلام در کلامی شیعۀ واقعی را اینچنین معرفی فرمودند: ((..... شیعیان و پیروان ما آن کسانی هستند که گفته های ما را پیرو باشند و از ما (اهل بیت) در جمیع امور فرمانبردار، پس کسی که در آنچه خدای تعالی آن را واجب فرموده مخالفت کند (و عمل ننماید) از شیعیان ما نیست))

 

بارالها! توفیق اطاعت و فرمانبرداری از خودت را به ما ارزانی فرما. بارالها! ما را از حزب خودت و از شیعیان خالص اهل بیت علیهم السلام قرار بده. آمین رب العالمین.

+ نوشته شده در  Sat 29 Apr 2006ساعت 1:28 AM  توسط فاطمه حسينى | 
                                            بســــــــــــــــــــــم الله الرحمن الرحیم

                    همچو خورشید تا به کی تنها                  همچو مهتاب تا به کی شب گرد

                    ای همایون،همای پرده نشین                  جان زهرا به آشیان برگـــــــــــرد

                        

موعودا دیر هنگامی است آرمان انتظار را به کوله بار صبر و یقین بر دوش می کشیم و بر ترنم آوای  ظهورت دل خوشیم .

مهدیا...

بیا و روزه داران به غیبتت را به افطار فرج نشان و قضای عهد انتظار را دستی برافشان.

مهدیا...

چه کنم من که بیایی...

جان خسته،روح حیران،در انتظار تو..

ای رایحۀ دلنشین باغ هستی،ای خورشید رخ بر کشیده در پس ابر،ای سفر کرده....تاکی...

تو همچنان در غیبت و چشم به راهانت در شرار هجران؟؟....

دلم می خواست...

بهاری جاودان آغوش باز می کرد

بهشت عشق می خندید                                                

به روی آسمان آبی آرام

پرستوهای مهر و دوستی پرواز می کردند...

                      

بیا ای دوست تا با هم...

بیاد شادی دوران،گل نرگس

نوای شادمانی سر دهیم و با دعا

دیدار او را از خدا خواهیم

که چون آید،ز عطر جانفزای او بهاری جاودان آغوش بگشاید...

ای خدای بزرگ...

 چگونه در این شب سیاه در حسرت دیدار سپیده تاب آورده ایم...

وسکوت قرنها را در آرزوی آن عزیز از ره رسیده...

و راستی ،جز به لطف تو،گرمی محبت او در قلبهای سردمان چگونه می پاید و وسعت نام او در سینه تنگمان چگونه می گنجد؟

و تو ای ستارۀ مهر،ای بهترین، ای مهدی فاطمه.....

دلدادگانت،هر چند سیه کردار،گنهکار...

و عاشقانت،اگر چه شرمسار،اما دیده به راه، و زبانشان به سینه سوزیشان گواه...

که:

الـــــــــی متی احار فیک یا مولای....

                     

                                         

+ نوشته شده در  Mon 24 Apr 2006ساعت 4:44 PM  توسط فاطمه حسينى | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
87/06/01 - 87/06/31
87/05/01 - 87/05/31
87/04/01 - 87/04/31
87/02/01 - 87/02/31
87/01/01 - 87/01/31
86/12/01 - 86/12/29
86/11/01 - 86/11/30
86/10/01 - 86/10/30
86/09/01 - 86/09/30
86/08/01 - 86/08/30
86/07/01 - 86/07/30
86/06/01 - 86/06/31
86/05/01 - 86/05/31
86/04/01 - 86/04/31
86/03/01 - 86/03/31
86/02/01 - 86/02/31
86/01/01 - 86/01/31
85/12/01 - 85/12/29
85/11/01 - 85/11/30
85/10/01 - 85/10/30
85/09/01 - 85/09/30
85/08/01 - 85/08/30
85/07/01 - 85/07/30
85/06/01 - 85/06/31
85/05/01 - 85/05/31
85/04/01 - 85/04/31
85/03/01 - 85/03/31
85/02/01 - 85/02/31
85/01/01 - 85/01/31
84/12/01 - 84/12/29
84/11/01 - 84/11/30
84/10/01 - 84/10/30
پیوندها
قرآن وعترت
***سخن نور***
کلمات گهربار امام علی علیه السلام
پایگاه اسلام حقیقی
پایگاه آیت الله شیرازی(فارسی)
پایگاه آیت الله شیرازی(عربی)
پایگاه آیت الله شیرازی(انگلیسی)
محاضرات آیت الله (السیدمجتبی الحسینی الشیرازی)
زندگینامه و آثار آیت الله شهید سید حسن شیرازی رضوان الله تعالی علیه
نابغه قرن بیستم در تالیف(آیت الله شهید سیدمحمدشیرازی)
بزرگ مرجع جهان تشیع(آیت الله سیدصادق شیرازی)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

Free Counters
Free Counters